به نام کسی که تو رو آفرید سرآغاز عشق است و نور و امید
نوگلای عزیزم سلام: سلام به روی ماهتون به گرمی نگاهتون به قلب صاف و پاکتون
حالتون خوبه؟
واقفی هستم مربی آتش نشانی، می خواییم درباره ی آتش نشانی باهم صحبت کنیم.
می خوام یه داستان براتون بگم پس خوب گوش کنید. داستان ما درباره یه پسر شیطون و بازیگوش
این پسر شیطون که اسمش امیده یه روز تو خونه تنها می مونه آخه مادرش رفته بود بیرون خرید.
امید کوچولو شروع می کنه به بازی کردن با اسباب بازی هاش ولی یه مدت که میگذره از بازی کردن خسته میشه و میبینه که گرسنش شده با خودش میگه حتمن مامان هم گرسنشه… برم میوه پوست بکنم مامان اومد باهم بخوریم .میره سر یخچال میوه رو برمیداره میزاره توی ظرف بعد چاقو رو از کشو که می خواد برداره چاقو میگه یه بچه با چاقوی تیز می دو رو زمین لیز
کارش درسته بچه ها ؟ چرا؟
خییر..کارش درست نیست چون چاقو برای بچه ها خطر داره

امید کوچولوی قصه ما دست به چاقو نمیزنه و میاد و شروع میکنه بازی با اسباب بازی هاش چند لحظه که بازی میکنه می گه بزار برم برای مامان چایی دم کنم که مامان اومد بخوره و خستگیش در بره میگه
دویدم و دویدم به کبریتی رسیدم کبریت و خسته کردم هی باز و بسته کردم
کبریت به من اخم کرد دست منو زخم کرد ی مار شد و نیشم زد با نیشش آتیشم زد
یهو دستش میسوزه و کبریت می افته رو فرش آشپزخونه … امید قصه ما یادش میاد که مامانش بهش گفته بود این جور مواقع چیکار کنه…
بچه ها باید چیکار کنه؟
باید زنگ بزنه به آتش نشانی .. میره گوشی رو برمیداره….حالا باید شماره آتش نشانی یادش بیاد…

















































